X
تبلیغات
شعر - غرور...

شعر

ღلحظه ای نگاهم در چشمانی خیره ماند و فهمیدم دوستش دارم ولی او هیچگاه نفهمید...ღ

غرور...

به چه قیمتی گذشتی از شبای خیس مهتاب ؟

چی گذاشتیم از من و تو بجز آرزوی بر آب ؟

به چه قیمتی غرور رو سر راه مون کشیدی ؟

چرا لحظه های با هم بودنا مون و ندیدی ؟

خوب من ، ما هر دو باختیم توی این بازی بیخود

هر دو تا مون کم گذاشتیم که ترانه هامون مرد

چیزی از لحظه نمونده ، من و تو لحظه رو کشتیم

حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم

اگه دوستم نداری به روم نیار

یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر تنهائی گم بشم

نذار حرف و حدیث مردم بشم

دلم و اینقده نشکن

آخه این دل عاشقت بود

له نکن این قلب خون و

آخه روزی لایقت بود

دلم و این قدر نسوزون مگه چی مونده از این دل

رفتی و با بی وفائی زدی مهر نحس باطل

تو که دوست نداشتی باشی

چرا آتیشم کشیدی

اونکه تو خودخواهیات مرد

دل من بود تو ندیدی

از تو خونه وجودم به چه آسونی پریدی

ریختن غرور این مردو ندیدی ، نشنیدی

+ نوشته شده در  ساعت 14:54  توسط sheyda  |